...:: رنگارنگه از همه رنگه ::...
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟ خوش می گذره؟ ما هم که داریم روزگار پر مشغله ای رو می گذرونیم من چون خیلی از حیوانات خوشم میاد چندتا عکس بانمک از این موجودات بامزه براتون تو این پست قرار دام امیدوارم خوشتون بیاد حتما قاصدک بفرستید عجب لبخند ملیحی!! یه نکته آموزشی : موقع عکس انداختن اینجوری لبخند بزنید حتما عکس قشنگی میشه میگی نه امتحان کن ۱... ۲... ۳... چیک خود آدما کم نیستند که هر روز قیافه های اجغ وجغ واسه خودشون درست می کنن حالا قیافه این حیوون زبون بسته رو هم شبیه خودشون کردن البته ببخشیدا منظورم شما نبودید!! عجب عکسی بشه!! سنجاب به این کنجکاوی دیده بودید؟ حالا ببینید!! یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه، به طوری که ماشین هردو به شدت آسیب می بینه، ولی هردو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند. بعد از اینکه هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدن، خانم رو به آقا کرد و گفت:" آه! چه جالب! شما مرد هستید! ببینید چه به روز ماشین هامون اومده! همه چیز داغون شده، ولی ما سالم هستیم! این باید یک نشانه از طرف خدا باشه که این طوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! " مرد هم با هیجان پاسخ داد: " بله، کاملا با شما موافقم، این باید نشانه ای از طرف خدا باشه! " بعد اون زن ادامه داد و گفت: " وای خدای من! اینجا رو ببین! یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم! " زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه... اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد! مرد با تعجب گفت: " شما نمی نوشید؟ " و زن در جواب گفت: " نه، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم! " آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد : “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد !” آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد . پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و … میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد . سلام یه ذره کم کار شدم آخه سال تحصیلی جدید داره از راه میرسه و مشغول برنامه ریزی کارهای دانشگاهم یه کم هم حال و هوای ماه مبارک رمضان مارو گرفته بود و زیاد نمیومدم اینترنت راستی عیدتون مبارک این زیباترین عید تمام مسلمانان را به شما وبلاگ نویسان تبرک میگم و طاعات و عبادات همتون قبول حق سر سفره های افطار مارو از یاد نبردید که امیدوارم همتون به تمام حاجاتی که دارید برسید دیروز یه مسیج از یکی از دوستام رسید که خیلی زیبا بود و میدونم دعای اصلی هممونه و اگر این دعا برآورده بشه حکومتی بر پایه حق و عدل و صداقت برپا میشه و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم اللهم عجل لولیک الفرج (آمین) خوب حالا چندتا عکس براتون میذارم تا وبلاگم خالی از عکس نباشه و این تاخیر پست نویسی رو جبران کنم با تغییر ناگهانی هوا دیگه پاییز اومد و چقدر مزه میده تو این جاده پاییزی البته بدون چتر قدم بزنی و چه بهتر چند نفری در کنار هم پا روی این برگها بذاری تا صداشون در بیاد !!! تو ماه رمضان دم افطار فکر کنم حال و روز روزه داران این شکلی بوده ( یه شوخی) بیایم ماهم مثل این کودک که هنوز هیچی از دنیای خاکی نمی دونه به زندگی لبخند بزنیم!!! اگر بنده خدا می دانست که در ماه رمضان چیست (چه برکتی وجود دارد) دوست می داشت که تمام سال، رمضان باشد. امام صادق (ع) فرمود: هر کس برای خدا در شدت گرما یک روز را روزه بدارد و او را تشنگی فراگیرد، خداوند هزار فرشته را موکل کند که صورتش را مسح کنند واو را تا هنگامی که افطار کند، بشارت دهند. خداوند بفرماید: چه خوش است بوی تو و روح و روان تو،ای ملائکه من! شهادت دهید که من او را آمرزیدم. روزه گرفتن در گرما، جهاد است. امام صادق (ع) فرمود: هر کس مومنی را افطاری دهد، کفاره گناهانش خواهد بود تا سال آینده و هر کس دو نفر را افطاری دهد، خدا بر خود لازم می داند که او را وارد بهشت کند. امام سجاد (ع) فرمود: هر کسی هنگام افطار و سحر سوره قدر را بخواند، همچون کسی است که بین افطار و سحر در راه خدا در خون خود غلطیده است. درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد… تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانهاست! او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند! عمرش به سر می برد. تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟ رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! است! وای خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟ صحبت می کنی؟! چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد... در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت! از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری، او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد. بخوان تا اجابت کند ... به آسمان نگاه کن به جشن و شادی فرشتگان برای تو سفره ای گشوده اند از ثور و عبادت پس مطهر و پاک مهمان خداوند باش فرصتی که تنها نصیب تو شده است آن را از دست مده ... روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو ۳ پند می دهم که کامروا شوی. - اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! - دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. - و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: - اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. - اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. - و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست. این گل تقدیم به تمام وبلاگ نویسان به خصوص کسانی که به وبلاگ رنگارنگ سر می زنن و یاد من می کنن اللخصوص موژان عزیز و گل که نمی تونم جواب محبتاشو بدم می کرد و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد. زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود. زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست. ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد. زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد. خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد. پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست. شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است؟ آنگاه خداوند پاسخ گفت: "من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی." 





این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود…
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر! تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها
پدر گفت: پسرم! از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی
آغاز ماه مبارک و پرخیرو برکت رمضان را به شما
وبلاگ نویسان و روزه داران عزیز
تبریک می گویم ![]()
التماس دعا ![]()

| Design By : Night Skin |


