.: دنیای رنگارنگ من :.
زندگی کردن باید خیلی شیرین باشه ولی هر کدوم از ما زندگیمونو بنا به کارهایی که انجام میدیم یه طعمیش می کنیم بعضی کارها طعم زندگی رو تلخ میکنه بعضی دیگه طعمشو شور میکنه و ... ولی خوبه موقعی که با کارهامون طعم زندگی رو شیرین کنیم البته باید بگم که بعضی کارهایی که دیگران هم انجام میدن شاید طعم زندگیمونو تغییر بده مثلا زندگیه من با کارهایی که دیگران انجام دادن یه کمی تلخ شده . نمیدونم شاید من خیلی حساسم چون دوست دارم آدمی باشم که کارهامو طوری انجام بدم که حرفی توش نباشه یا تو کارهام صادق باشم و تمام تلاشمو بکنم که همه چی خوب باشه وقتی میبینم با کارهایی که اطرافیان با دخالت کردن انجام میدن به کارهای من صدمه میزنه خیلی فکرم مشغول میشه و کمی حالم دگرگون میشه. خیلی وقتا آدمای این دوره زمونه صادق بودن تو کارو بنا به سادگی طرف میذارن تو مدتی که سرکار میرم تازه آدمارو خوب شناختم یه همکاری دارم که خیلی فکر میکنه زرنگه فقط کارش اینه که رو در رو با یکی خوب باشه ولی پشت سر زیر آب میزنه تا مدتها به ظاهر با من کاری نداشت ولی تازگیها فقط دنبال سوژه است تا بر علیه ام استفاده کنه. نمیدونم چه سودی از این کارا میبره در لحظه شاید به نفعش باشه ولی نمیدونم شاید خبر نداره که در آینده کسایی هم پیدا میشن مثل خودش باهاش رفتار کنن ولی در هر صورت من کار خودمو میکنم و امیدم به خداست و میدونم خودش هوامو داره پس سعی خودمو میکنم که طعم زندگیمو شیرین کنم. این که امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت! فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت! پس فردای اون روز تنها یک تار مو روی سرش بود "اوکی، امروز دم اسبی می بندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد! روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد زد: ایول! امروز درد سر مو درست کردن ندارم! همه چیز به نگاه تو بر می گرده! می تونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی ... گلای خوشگل و رنگارنگ بدو بدو کنم بعد یهو بپرم و دراز بکشم میون گلا وای که چقدر مزه میده به خاطر همین به مناسبت اومدن بهار یه چندتا عکس بهاری میذارم تا حال و هوای وبلاگ هم بهاری بشه ... سلام به همگی سال نو مبارک ، عید شما مبارک ، هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز ، صد سال به از این سالها و ... چون تبریک سال نو یه کم به تاخیر افتاد گفتم یه جوری تبریک بگم تلافی شه. حالتون چطوره؟ تعطیلات بهتون خوش گذشته؟ اگه جویای احوال ما باشید همه چی آرومه ، حال من داغونه ، اما تو سال جدید من چقدر خوشحالم. ببخشید اگه این چند وقته نمیام به وبلاگم رنگ و لعاب بدم و پست جدید بذارم. از اونجایی که صبح میرم سرکار و یه بند با کامپیوتر سر و کله میزنم وقتی که عصر برمی گردم خونه دیگه حالم از هرچی کامپیوتره بهم میخوره به همین خاطر کامی تنها مونده و دیگه حالشو ندارم روشنش کنم و بیام وبگردی این بود ماجرای من و کامی و نت. اصولا سال جدید که از راه میرسه همه تصمیم به تغییر و تحول میگیرن و از اونجایی که حس و حال تحول در منم رخنه کرده اومدن سال جدیدو آغاز زندگی جدید میبینم انقده دلم می خواد تو زندگیم و رفتارم یه طوفانی به پا کنم تا همه چی دگرگون بشه یعنی میشه؟! می دونید چرا؟ برای اینکه بالاخره خیلی بزرگ شدم ولی تو ظاهر به چشم نمیاد وقتی از یکی میپرسم به نظرت چند سالمه طرف یه 5، 6 سالی کمتر میگه نه اینکه بخواد الکی بگه تا منو خوشحال کنه نه ، وقتی میفهمه چند سالمه باورش نمیشه البته اینم بگم خیلی خوب موندم در حد یه جوون نوزده بیست ساله از نظر ظاهری عیبی نداره ولی دوست دارم رفتارمو تغییر بدم نمیدونم چجوری ولی باید سعی خودمو بکنم ... عجب سالی میشه امسال ، چه اوضاعی میشه امسال. حالا دلم می خواد یه چندتا دعا بکنم شما هم بگید آمین خدایا! ازت می خوام سالی که واردش شدیم سالی پر از شادی و اتفاقای خوب و دگرگونی های خوشایند باشه خدایا! ازت درخواست می کنم سال 91 یه سال خاطره انگیز و پر از موفقیت تو زندگی تک تک دوستای گلم و خودم باشه خدایا! ازت می خوام کمکمون کنی تو این سال جدید بیشتر به یادت باشیم و تو راهی قدم بذاریم که خوشنودی تورو همراه داشته باشه خدایا! سلامتی تو تک تک روزهای سال حس بشه و بیمارهایی که چشم انتظار سلامتی هستند بهش برسن در آخر می خواستم بگم که ایشالا سال خوبی داشته باشید ولی یه جایی شنیدم وقتی به جمله آخر دعای سال نو توجه کنیم گفته شده حول حالنا الا احسن الحال پس بهتره بگیم : ایشالا حال خوبی داشته باشید. هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند ! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ... خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چقدر روزای رنگارنگی رو دارم پشت سر میذارم یه روز رنگ آبی داره روز دیگه رنگش زرده روز بعدش میبینی رنگش شد خاکستری فرداش میبینی تغییر رنگ داد شد سیاه ولی روز بعدی یه دفعه سبز میشه هر روز واسه خودش یه رنگی داره ولی چقدر خوب میشد همه روزها رنگشون شاد میشد. روزهام بیشتر حال و هوای کار گرفته انقدر فراز و نشیب داشتم انقدر سوتی دادم، خدا هوامو داشته یه شانسی که اوردم، اگه چش نزنم مدیرعامل و بچه هاش، هوامو دارن زیاد بهم سخت نمیگیرن. از اون تعدادی که بهتون گفته بودم فقط منو یه پسره تو بخش فنی موندگار شدیم انقدر آدما، دختر و پسر تو این مدت اومدن ولی بعد چند روز رفتنی شدن خیلی روزام قاطی پاطیه، یه روز میبینی وقت ندارم سرمو بخارونم یا برم ناهار بخورم یه روز هم میبینی انقدر سرمو خاروندم که داره زخم میشه یا اینکه دیگه مگسی تو بخش نمونده. امروز روز مگس پرونیم بود ولی چند روز پیش ۲۰تا کیس اومده بود دو نفری باید همشو یه روزه اسمبل میکردیمو ویندوز میریختیم ولی دلتون بسوزه از پسش براومدیم. یادم میاد قبل از اینکه مشغول به کار بشم دلم می خواست زودتر یه کار خوب پیدا کنم حتی فرصت ندادم یه چند ماهی از دوران تحصیل و دانشگاه رفتنم بگذره ولی الان که کار پیدا کردم و مشغول شدم دلم می خواد یه مدتی بیکار بشم و به تفریحات سالم بپردازم ولی وقت نمیشه، بازم سعی می کنم یه کاری کنم یه وقتی پیدا بشه تا از این دوران خوش جوانی که داره همین طور مثل برق و باد میگذره یه استفاده ای بکنم. یادم میاد ترمهای آخر دانشگاه با بچه ها جمع میشدیم و میرفتیم گردش چقدر خوش می گذشت دلم خیلی تنگ شده واسه اون موقع ها یکی ندونه اینو که بخونه فکر میکنه من یه پیرزن ۷۰ساله ام! خلاصه سرتونو درد نیارم اینم دورانیه واسه خودش تا ببینیم آخرش چی میشه و چقدر اینجا دووم میاریم؟! مشغله کاری نمیذاره زیاد بیام اینترنت تا بتونم تو وبلاگم مطلب بذارم امروز داشتم وبگردی می کردم که یه چندتا عکس تو وبلاگ بچه های دانشگاهمون دیدم که خیلی خوشم اومد و خیلی جالبه گفتم برای تنوع وبلاگم نشونتون بدم این عکسها مربوط به کارهای هنری یه شخصیه که با چوب از حیوانات مجسمه های خیلی حیرت آوری ساخته خداییش من یکی که عکساشو دیدم لذت بردم چه برسه که آدم از نزدیک ببینه دعوتتون می کنم این عکسارو ببینید و نظرتونو بگید. روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟لقمان جواب داد :اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست... دورشان بیندازم. هنوز همان ها را می پوشیدم. اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند. قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد. سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود. می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است. چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم... می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار. می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است. می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمی رفتم. قدم از قدم بر نمی داشتم... می گفتم و می گفتم... پارسایی از کنارم رد شد. عجب! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت. مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست، اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است، و زیباترین خطر... از دست دادن. تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای... برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور. جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده ای. رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم: اگر راست می گویی، پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟ پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود پس هر بار، دانستم که قدری بزرگتر شده ام هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست. وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست. رفتم گل فروشی، می گم ببخشید، کاکتوس هم دارید؟ می گه واسه دکور می خواین؟ تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می گه کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس. راننده می گه: می خوای سوار شی؟ با ماشین افتادیم ته دره، یارو می گه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟ تو تاکسی تنها نشستم، می خواهم کرایه حساب کنم. طرف می گه 1 نفر؟ داریم راه می ریم با دوستام، پام پیچ خورده، خوردم زمین. دوستم می گه کمک میخوای؟ روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... دوستم اومده می گه: روزنامه می خونی؟




پـَـ نه پَــ، نقش زنبیلو بازی می کنم، منتظرم صاحبم بیاد!
پـَـ نه پَــ، تو خونمون شتر پرورش می دیم، می خوام یه وقت احساس غربت نکنن، حس کنن
خونه خودشونه!
چیزی شکوندی؟
پـَـ نه پَــ، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین!
اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!
پـَـ نه پَــ، اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم!
پـَـ نه پَــ، یه مشکل درون خانواده است، خودمون حلش می کنیم!
می گم پـَـ نه پَــ، 2 نفر حساب کن، خورزوخان هم هست.
حالا از تاکسی پیدا شدم به راننده نگاه می کنم، می گه باقی پولتو می خوای؟
پـَـ نه پَــ، می خواهم یه دل سیر نگاهت کنم که می ری دلتنگت نشم!
پـَـ نه پَــ، شماها خودتونو نجات بدین، من این جا می مونم مقاومت میکنم!
پـَـ نه پَــ، سبزی خریده ام نمی دونم لای کدوم صفحه گذاشته ام!
| Design By : Pichak |


