تبليغاتX
.: دنیای رنگارنگ من :.
.: دنیای رنگارنگ من :.

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی

کرد او را نیش بزند !

مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت

من عشق ورزیدن ...

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن

است دست بکشم ؟!

هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:19 توسط الهه|

سلام

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

چقدر روزای رنگارنگی رو دارم پشت سر میذارم یه روز رنگ آبی داره روز دیگه

رنگش زرده روز بعدش میبینی رنگش شد خاکستری فرداش میبینی تغییر رنگ داد شد

سیاه ولی روز بعدی یه دفعه سبز میشه هر روز واسه خودش یه رنگی داره ولی چقدر

خوب میشد همه روزها رنگشون شاد میشد.

روزهام بیشتر حال و هوای کار گرفته انقدر فراز و نشیب داشتم انقدر سوتی دادم، خدا

هوامو داشته یه شانسی که اوردم، اگه چش نزنم مدیرعامل و بچه هاش، هوامو دارن زیاد

بهم سخت نمیگیرن.

از اون تعدادی که بهتون گفته بودم فقط منو یه پسره تو بخش فنی موندگار شدیم انقدر آدما،

دختر و پسر تو این مدت اومدن ولی بعد چند روز رفتنی شدن خیلی روزام قاطی پاطیه،

 یه روز میبینی وقت ندارم سرمو بخارونم یا برم ناهار بخورم یه روز هم میبینی انقدر

سرمو خاروندم که داره زخم میشه یا اینکه دیگه مگسی تو بخش نمونده.

 امروز روز مگس پرونیم بود ولی چند روز پیش ۲۰تا کیس اومده بود دو نفری باید

همشو یه روزه اسمبل میکردیمو ویندوز میریختیم ولی دلتون بسوزه از پسش براومدیم.

یادم میاد قبل از اینکه مشغول به کار بشم دلم می خواست زودتر یه کار خوب پیدا کنم حتی

فرصت ندادم یه چند ماهی از دوران تحصیل و دانشگاه رفتنم بگذره ولی الان که کار پیدا

کردم و مشغول شدم دلم می خواد یه مدتی بیکار بشم و به تفریحات سالم بپردازم ولی وقت

نمیشه، بازم سعی می کنم یه کاری کنم یه وقتی پیدا بشه تا از این دوران خوش جوانی که

داره همین طور مثل برق و باد میگذره یه استفاده ای بکنم.

یادم میاد ترمهای آخر دانشگاه با بچه ها جمع میشدیم و میرفتیم گردش چقدر خوش

می گذشت دلم خیلی تنگ شده واسه اون موقع ها یکی ندونه اینو که بخونه فکر میکنه من

یه پیرزن ۷۰ساله ام!

خلاصه سرتونو درد نیارم اینم دورانیه واسه خودش تا ببینیم آخرش چی میشه و چقدر اینجا

دووم میاریم؟!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:56 توسط الهه|

سلام سلام به همگی

مشغله کاری نمیذاره زیاد بیام اینترنت تا بتونم تو وبلاگم مطلب بذارم

امروز داشتم وبگردی می کردم که یه چندتا عکس تو وبلاگ بچه های دانشگاهمون دیدم

که خیلی خوشم اومد و خیلی جالبه گفتم برای تنوع وبلاگم نشونتون بدم

این عکسها مربوط به کارهای هنری یه شخصیه که با چوب از حیوانات مجسمه های

خیلی حیرت آوری ساخته خداییش من یکی که عکساشو دیدم لذت بردم چه برسه که آدم از

نزدیک ببینه

دعوتتون می کنم این عکسارو ببینید و نظرتونو بگید.

 

    

 

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 13:26 توسط الهه|

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من  می توانم این کارها

را انجام  دهم؟لقمان جواب داد :اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری

طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین

خوابگاه جهان است .و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین

خانه های جهان مال توست...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:13 توسط الهه|

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند. دلم نمی آمد

دورشان بیندازم. هنوز همان ها را می پوشیدم. اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند.

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد. سعی می کردم کمتر راه بروم

زیرا که رفتن دردناک بود. می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم: چقدر

همه چیز دردناک است. چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم...

می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار. می نشستم و می گفتم:

خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است. می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی

نمی رفتم. قدم از قدم بر نمی داشتم... می گفتم و می گفتم...

پارسایی از کنارم رد شد. عجب! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت.

مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست، اما شاید تو خوشبخت نشوی

زیرا خوشبختی خطر کردن است، و زیباترین خطر... از دست دادن. تا تو به این

کفش های تنگ آویخته ای... برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور.

جرات کن و کفش تازه به پا کن. شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده ای.

رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم: اگر راست می گویی، پس خودت چرا کفش

تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟ پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم

و تاوان هر سفرم کفشی بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود پس هر بار،

دانستم که قدری بزرگتر شده ام هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور

انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت حالا دیگر هیچ کفشی

اندازه ی من نیست.

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 19:26 توسط الهه|

ته صف نونوایی وایسادم. یارو میاد می گه شما هم تو صفی؟
پـَـ نه پَــ، نقش زنبیلو بازی می کنم، منتظرم صاحبم بیاد!

رفتم گل فروشی، می گم ببخشید، کاکتوس هم دارید؟ می گه واسه دکور می خواین؟
پـَـ نه پَــ، تو خونمون شتر پرورش می دیم، می خوام یه وقت احساس غربت نکنن، حس کنن
خونه خودشونه!

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می گه
چیزی شکوندی؟
پـَـ نه پَــ، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین!

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت
اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـ نه پَــ، می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام!

نفس نفس زنون خودم رو رسوندم به اتوبوس. راننده می گه: می خوای سوار شی؟
پـَـ نه پَــ، اومدم سفر خوشی رو براتون آرزو کنم!

با ماشین افتادیم ته دره، یارو می گه زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟
پـَـ نه پَــ، یه مشکل درون خانواده است، خودمون حلش می کنیم!

تو تاکسی تنها نشستم، می خواهم کرایه حساب کنم. طرف می گه 1 نفر؟
می گم پـَـ نه پَــ، 2 نفر حساب کن، خورزوخان هم هست.
حالا از تاکسی پیدا شدم به راننده نگاه می کنم، می گه باقی پولتو می خوای؟
پـَـ نه پَــ، می خواهم یه دل سیر نگاهت کنم که می ری دلتنگت نشم!

داریم راه می ریم با دوستام، پام پیچ خورده، خوردم زمین. دوستم می گه کمک می‌خوای؟
پـَـ نه پَــ، شماها خودتونو نجات بدین، من این جا می مونم مقاومت می‌کنم!

روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... دوستم اومده می گه: روزنامه می خونی؟
پـَـ نه پَــ، سبزی خریده ام نمی دونم لای کدوم صفحه گذاشته ام!

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 21:15 توسط الهه|

سلام به همگی دلم می خواد تو این پست برای اینکه یه کم حال و هوای خودم و وبلاگم

عوض بشه چند تا عکس از طبیعت بذارم به مناسبت اینکه تو فصل پاییز هستیم عکسای

پاییزی انتخاب کردم امیدوارم خوشتون بیاد.

 

              

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:39 توسط الهه|

سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

این سلامتی خیلی مهمه همیشه آدم باید به فکر سلامتیش باشه تازگیها به عمق معنای این کلمه

پی بردم آخه چند وقته مادربزرگم سلامتیش به خطر افتاده و روزگار ما غم انگیز شده.

وقتی آدم تو دنیا عزیزاش کم باشن و همه زندگیش خونواده کوچیکش باشه حس اینکه یکیشون

حالش بد بشه خیلی غمناکه. یه روز وقتی تو محل کارم خبر بدخیم بودن سرطان مادربزرگمو

شنیدم حالم خیلی بد شد مادرم پشت خط تلفن گریه می کرد منم خیلی می خواستم خودمو کنترل

کنم و یکم امید بدم نتونستم و بغضم شکست یکی از همکارا که می خواست بهم دلداری بده

همش می گفت مرگ دست خداست همه ما رفتنی هستیم و داستان مرگ مادربزرگشو تعریف

کرد دیگه من اون روز از دنیا سیر شدم و بدترین احساس دنیا رو پیدا کردم فقط دنبال کسی

می گشتم که آرومم کنه ولی کسی رو پیدا نکردم و اونجا بود که فهمیدم واقعا تو این دنیا خیلی

خیلی تنهام.

تصور اینکه از پیشمون بره خیلی سخته نمی تونم ضعف و درد کشیدنشو تحمل کنم.

ببخشید اگه این پست انقدر غم انگیز شد و ناراحتتون کردم فقط می خوام بهتون بگم برای

مادربزرگم دعا کنید که هر چه زودتر خوب بشه و شیمی درمانی جواب بده.

ازتون عاجزانه التماس دعا دارم.

مراقب سلامتیتون باشد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 22:56 توسط الهه|

سلام به دوستان وبلاگی گلم

چطوره حالتون؟

دلم خیلی برای وبلاگم تنگ شده از موقعی که شاغل شدم کمتر وقت می کنم بیام وب گردی

اگر بیام اینترنت بیشتر واسه پروژه و کارهای دانشگاست. به خودم تبریک میگم که

بالاخره دیروز اولین حقوقمو گرفتم چقدر مزه میده آدم خودش عرق جبین بریزه و نون

حلال در بیاره و بذاره تو بانک تا جمع بشه و قلمبه بشه.

فکرشو که میکنم تازه میفهمم چقدر سخته آدم پول دربیاره و تو این گرونی زمونه تو یه

چشم بر هم زدن راحت خرجشون کنه الان میفهمم بابام چه حسی داشته پول درمی اورده

و منم با کمال خونسردی خرجشون میکردم به قول خودش من تازه دختر کم خرجیم ولی

بازم سخته.

دلم برای پسرا میسوزه حالا ما دختریم و بیشتر برای کسب تجربه و سرگرمی میریم

سرکار ولی پسرا چی میکشن با هزار بدبختی تلاش می کنن تا یه شغل پردرآمد پیدا کنن

تا بتونن ازدواج کنن، خرج عروسی بدن، خونه اجاره کنن و هزارتا خرج دیگه ...

تو این چند وقتی که میرم سرکار خیلی تجربه کسب کردم و دوران خوبیه تو این مدت

اتفاقای زیادی افتاد ولی بازم خوب بود 5نفر بودیم که تو بخش فنی استخدام شدیم و تو

این یه ماه و چند روزی که گذشت فقط دونفرمون باقی موندیم و استخدام دائم شدیم

یکی من و اون یکی یه پسری که چندین سال سابقه کاری داره بیشتر از کارهایی خوشم

میاد که توش پیشرفت و تجربه باشه و خوشحالم یه همچین کاری پیدا کردم.

امیدوارم به همین منوال پیش بره و یا حتی بهتر و بهترشه.

خدایا شکرت از این همه کمکی که به منه بنده حقیر کردی بازم تنهام نذار و دستمو بگیر.

برای تمام دوستای عزیزم آرزوی خوشبختی و موفقیت می کنم.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 20:3 توسط الهه|

یکی تعریف میکنه:

یه استاد داشتیم هر سری می آمد سر کلاس به دخترا تیکه می انداخت. یه بار دخترا تصمیم

می گیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون. قضیه به گوش استاد می رسه.

جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، می گه از انقلاب داشتم می آمدم دیدم یه صف طولانی

از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم، گفتن با کارت دانشجویی شوهر می دن! دخترا پا

می شن برن بیرون، استاده می گه کجا می رید؟ وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:11 توسط الهه|


آخرين مطالب
» > اقتضای طبیعت <
» .: روزگار رنگارنگ :.
» .: عکس چوبی :.
» داستانک
» :: دلبسته کفشهایم ::
» .: پـَـ نه پَــ :.
» پاییـــــــــــــــــــــز
» .: سلامتی برامون خیلی عزیزی :.
» اندر احوالات من
» .: طنز اجتماعی :.

Design By : Pichak